خرید بک لینک
سلام ک!D:

من کلا سوتی زیاد میدم به عبارتی خدای سوتیمbig smile2 smiley

یکمم ک چ عرض کنم دست و پاچلفتیم بیش از اندازه در بیشتر مواردbig smile2 smiley

اونوخ پارسال یک شب بیدار موندم و درس خوندمbook smiley

بعد با بی حوصلگی و خستگی و الکی لباسامو پوشیدم و عازم مد شدمexplanation smiley

اونوخ همین ک وارد مد شدم دیدم بقیه دارن چپ چپ بهم نگاه میکننکسیم چیزی بهم نمیگف

منم تحویل نگرفتم دیدم معاونمون چادرای تازه برای نمازخونه دستشه گفتم زشته این منو به عنوان یک دختر درس خون با ادب ساکت همه چی تموم قبول داره(تو مد اینطوریم)اونوخ نرم کمکش نکنم!big smile2 smiley

عاقا رفتم جلو گفتم خانم فلانی اینا رو بدین من بردارم کمکتون کنمbig smile2 smiley

دیدم چشاش گشاد شد تا ب من نگا کردولی گف باشه

من تو لحظه:اینا چشونهduo crazy rabbit

عاقا با همون حال خواب الودگی رفتم اونا رو گذاشتم سر جاشونdizzy crazy rabbit

تو راهم ب مدیر سلام دادم اونم با روی خوش اونم طبق معمول مث بقیه

اونوخ من:duo crazy rabbit

عاقا رفتم سر کلاس تا زینب منو دید داد زد وایییییییییییییییییی مییییییییییییییینااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

من:هان چیه؟!نمدونم چرا امروز همه بهم یه جوری نگاه میکنن

اونوخ زینب: یه نگا به خودت تو اینه بندازcalm down crazy rabbit

من: چیه مگهduo crazy rabbit

زینب:هیچی فقط مقنعتو چپه پوشیدی

من:وااااااااااااااااااااااااااااااااااتwhat crazy rabbit

ای کاش فقط مقنعمو چپه میپوشیدمو و خلاص:| مسئله اینجاس ک مقنعه های ما دُم دارن:/اونوخ وقتی اینو درست میپوشی دُمش قایم میشه ولی وقتی چپه بپوشی دمش میزنه بیرونkill myself crazy rabbit

هیچی دیگ ابروم رف:/ولی خندمم گرفته بود نامردا هیچکی هیچی بهم نگفhelp crazy rabbit

اصن یه وضعی سریع درستش کردم bad luck crazy rabbit

خب شما از یه ادم خوابالو ک نخوابیده چ انتظاری دارین؟boring crazy rabbit

تازه این ک خوبه تو ابتداییم یک دفعه شلوارمو چپه پوشیدم

تا زنگ اول یا دوم(دقیق یادم نمیاد)همینطوری بود تا اینکه زنگ تفریح یکی از دوستام بهم گف رفتم نمازخونه عوضش کردمالبته اون موقع سنم خیلی کم بود

مامانم میگ اول دوم ابتداییت مقنعتو همیشه ناجور میپوشیدی طوری ک چونه ی مقنعت میرفت بالا خیلی خنده دار میشدیهمیشه چونه ی مقنعت بالا بودشیطونیم میکردی با اون صدای گوگولیت هی حرف میزدی هی حرف میزدی منم میگفتم میییییناااا دخترم بسه برو یه خورده کتاب بخون چقد حرف میزنی میگف فقط وقتی ساکت بودی ک کتاب میخوندی

راس میگ مامانم...!D:

هر هفته بابامو مجبور میکردم مجله بگیره برام تا بخونمبه بابام با همون صدای کوچولوم میگفتم اگ برام مجله نخری درو روت باز نمیکنم(اخه همیشه من درو رو اهالی خونه باز میکردم و وقتی بابام میومد تند تند از پله ها میپریدم پایین ک ببینم بابام چی خریدهbig smile2 smiley)

یادش بخیر...

از این بلاها سر دانشگاه رفتنم نیاد صلوواااااات:|||||||||☆☆☆☆☆

برچسب: نویسنده: رها کریمیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 20:10

صفحه بندی