من کلا سوتی زیاد میدم به عبارتی خدای سوتیم![]()
یکمم ک چ عرض کنم دست و پاچلفتیم بیش از اندازه در بیشتر موارد![]()
اونوخ پارسال یک شب بیدار موندم و درس خوندم![]()
بعد با بی حوصلگی و خستگی و الکی لباسامو پوشیدم و عازم مد شدم![]()
اونوخ همین ک وارد مد شدم دیدم بقیه دارن چپ چپ بهم نگاه میکنن
کسیم چیزی بهم نمیگف![]()
منم تحویل نگرفتم دیدم معاونمون چادرای تازه برای نمازخونه دستشه گفتم زشته این منو به عنوان یک دختر درس خون با ادب ساکت همه چی تموم قبول داره(تو مد اینطوریم
)اونوخ نرم کمکش نکنم!![]()
عاقا رفتم جلو گفتم خانم فلانی اینا رو بدین من بردارم کمکتون کنم![]()
دیدم چشاش گشاد شد تا ب من نگا کرد
ولی گف باشه![]()
من تو لحظه:اینا چشونه![]()
عاقا با همون حال خواب الودگی رفتم اونا رو گذاشتم سر جاشون![]()
تو راهم ب مدیر سلام دادم اونم با روی خوش اونم طبق معمول مث بقیه![]()
اونوخ من:![]()
عاقا رفتم سر کلاس تا زینب منو دید داد زد وایییییییییییییییییی مییییییییییییییینااااااااااااااااااااااااااااااااااااا![]()
من:هان چیه؟!نمدونم چرا امروز همه بهم یه جوری نگاه میکنن![]()
اونوخ زینب: یه نگا به خودت تو اینه بنداز![]()
من: چیه مگه![]()
زینب:هیچی فقط مقنعتو چپه پوشیدی![]()
من:واااااااااااااااااااااااااااااااااات![]()
ای کاش فقط مقنعمو چپه میپوشیدمو و خلاص:| مسئله اینجاس ک مقنعه های ما دُم دارن:/اونوخ وقتی اینو درست میپوشی دُمش قایم میشه ولی وقتی چپه بپوشی دمش میزنه بیرون![]()
هیچی دیگ ابروم رف:/ولی خندمم گرفته بود نامردا هیچکی هیچی بهم نگف![]()
اصن یه وضعی سریع درستش کردم ![]()
خب شما از یه ادم خوابالو ک نخوابیده چ انتظاری دارین؟![]()
تازه این ک خوبه تو ابتداییم یک دفعه شلوارمو چپه پوشیدم![]()
تا زنگ اول یا دوم(دقیق یادم نمیاد)همینطوری بود تا اینکه زنگ تفریح یکی از دوستام بهم گف رفتم نمازخونه عوضش کردم
البته اون موقع سنم خیلی کم بود![]()
مامانم میگ اول دوم ابتداییت مقنعتو همیشه ناجور میپوشیدی طوری ک چونه ی مقنعت میرفت بالا خیلی خنده دار میشدی
همیشه چونه ی مقنعت بالا بود
شیطونیم میکردی با اون صدای گوگولیت هی حرف میزدی هی حرف میزدی
منم میگفتم میییییناااا دخترم بسه برو یه خورده کتاب بخون چقد حرف میزنی میگف فقط وقتی ساکت بودی ک کتاب میخوندی![]()
راس میگ مامانم...!D:
هر هفته بابامو مجبور میکردم مجله بگیره برام تا بخونم
به بابام با همون صدای کوچولوم میگفتم اگ برام مجله نخری درو روت باز نمیکنم(اخه همیشه من درو رو اهالی خونه باز میکردم و وقتی بابام میومد تند تند از پله ها میپریدم پایین ک ببینم بابام چی خریده
)
یادش بخیر...![]()
از این بلاها سر دانشگاه رفتنم نیاد صلوواااااات:|||||||||☆☆☆☆☆
برچسب:
نویسنده: رها کریمیان